وبلاگ شخصی علی نیک سرشت

روزمره گی های من

قشر بی حوصله ها

قدیم الایام می گفتند این کتاب 2000 صفحه است، کی حوصله داره بخونه؟!

یه خرده که گذشت گفتن بابا این کتاب یکم وزنش زیاده، کی حال داره بخونه
باز که گذشت گفتن اگه کمتر از 100 صفحه است بخونیم ببینیم چی گفته!!
یکم دیگه گفتن کی جون داره کتاب بخونه، روزنامه رو بچسب!

باز یکم جلوتر گفتن، حاجی بیخیال، post ات خیلی طولانیه، لایک نمی کنم ...
بازم گذشت و twit های طولانی همه رو کلافه می کرد

راستشو بخواین الان رسیده به زمان ما!

یعنی در حد نوتیفیکیشن هم حال نداریم بخونیم
این رسانه ها چه بلایی سرمون آوردن خدا می دونه

خدا بخیر کنه که بعدش قرار چه بلایی سرمون بیاد


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

ماهی قرمز

و داستان شنا کردن من
در تنگ بلوری چشمانت 
قصه ی آن ماهی قرمز است که
باله هایش مشتاق حرکت اند
ولی 
از ترس شکار
بی حرکت 
نگاه می کند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

و این فاصله ی بین ما

دیروز دو اتفاق زیبا روز مرا آذین بستند.

یکی مراسم نامزدی پسر خاله ی عزیزم

و یکی جشن نکاح یکی از دوستان هم دوره ی دبیرستانی!


طبق روال اراذل دبیرستانی ما 

بعد از عروسی ها ، بزم ماشین عروس است و ویراژ و بوق

من و اصحاب عروسی

سوار ماشین هامان شدیم و عازم دلقک بازی

ما همان ها که در یک کلاس در یک مدرسه تنه به تنه ی هم درس می خواندیم

حالا رنگین کمانی از شخصیت ها بودیم

 یکی مهندس شده یود 

یکی دکتر

یکی سرباز

یکی پشت کنکور ارشد

یکی با پرادو یکی با آزرا یکی با سمند یکی با پراید

حالا دیگر نه به قدر صندلی های یک کلاس

 به قدر سال ها بینمان فاصله هست

به قدر قیمت ماشین ها

به قدر ظاهر و قیافه ها

...

دلم برای آن روزها تنگ شده است 

قدر سوراخ سوزن خیاطی



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

در وصف حالات ما

از نقایص این جانب حساسیت بیش از اندازه به روز تولد و حواشی آن است.
به قدری که از چند هفته قبل از موعد چشم و گوشم را تیز می کنم تا که چه می آورد و چه طور تبریک خواهد گفت.
این به معنی فضولی یا در رودربایستی قرار دادن افراد نیست، منظور اینکه از گفته ها و شنیده ها حدس هایی برای خودم می زنم.
خصوصا زمانی که پرسش های بعضی به ظاهر بی ربط اند ولی دقیقا حول موضوع کادوی تولد می چرخند.
ناگفته نماند که بعضی به قدری ناشی اند که از چمد کلمه ی اول همه ی هدفشان را لو می دهند.
مثلا وقتی ازت ناگهان سوال می شود که علی ... تو دوست داشتی چی داشتی؟ اون هم چند روز قبل تولد!! قطع و یقین هیچ حساب دیگری جز تولد نبوده است.
از نوع کادو و ماهیت و قیمت و ... بگذریم، نفس کادو گرفتن خیلی لذت بخش است. چه عرقگیر آبی باشد و چه پایه ی دوربین تک شاخه! چه جوراب ماماندوز سرمه ای باشد و چه لنز 24 - 200
نفس کار مهم است که انجام می شود.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

مذاکرات هسته ای

شاید خیلی از مردم ایران این ساعت ها دائما پیگیر لحظه به لحظه ی مذاکرات لوزان هستند

حدس می زنم ته دلشون این می گذره که اگر توافق حاصل بشه احتمال زیاد ایران تبدیل به بهشت خاورمیانه می شه
از فردا گاوها دو برابر شیر می دن
مرغ ارزون میشه
سرطان کاهش پیدا می کنه
موبایل میشه قیمت آتاری
ماشین های مدل بالا کار تاکسی رو انجام می دن
همه سربازا عفو می خورن
دختر پسرا گر و گر ازدواج می کنن
و قس علی هذا
ولی خداییش رو بخواین من بعید می دونم تغییری داشته باشیم
 
خدا بخیر بگذرونه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

علی کوچولو حالا معلم شده

علی کوچولو دوان دوان تکالیف عیدش را برداشت و از کلاس زد بیرون

رفت به سمت حیاط و سریع سرویس اش را پیدا کرد

سوار شد و منتظر ماند تا بقیه هم از کلاس خارج شوند و به سمت سرویس بیایند

تازه بغضش ترکید

با خودش فکر می کرد که چقدر دلش برای معلمش تنگ خواهد شد

همیشه خجالت می کشید که او را ببوسد یا بغلش کند، 

این بار هم تنها بغضش را پنهان کرده بود و هیچ نگفته بود

و حالا محبور بود خیره به شیشه ی جلوی ماشینی که سوارش بود آرام آرام اشک بریزد

...

سال ها گذشت

علی کوچولو دیگر کوچولو نبود

او حالا معلم کلاس اول بود

روزهای آخر اسفند ماه

تکالیف نوروزی بچه ها را به آن ها می داد

با تک تک آن ها روبوسی و خداحافظی می کرد

تا نکند در جمع این ها 

علی کوچولویی باشد که بغضش را در راه خانه به اشک تبدیل کند


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

جیگر ...

من شخصا معتقدم ایرج طهماسب و تیم موفقش، خیلی بیشتر از چیزی که بیننده ها تصور می کنند 

روی مطالب هر قسمت کلاه قرمزی فکر و برنامه دارند

دیشب بازی شخصیت جیگر واقعا فوق العاده بود

عروسک جیگر، معنی واقعی خر بودن را به نمایش گذاشت

وقتی که تذکر و انتقاد طرف مقابلش را می شنید و  با متانت خاصی می گفت: می فهمم! می فهمم! 

اما فکر جمود و مغز خشکش اجازه تفکر به او نمی داد و  دیدگاه اشتباهش را مجددا فریاد می زد.

واقعا دلم می خواست  بین قهقه های دیشبم، به جیگر بگم:‌ عجب خری هستی !

این دقیقا به این معناست که 

ایرج طهماسب موفق شد به ایرانی هایی که قسمت اول کلاه قرمزی رو دیدند نشان بدهد که خر بودن چه معنی دارد

و شاید بعضی از بینندگان در دنیای گفتگوی درونیشان متوجه خر بودن خود شده باشند

 من شخصا از ایشان ممنون هستم

و امیدوارم هیچ وقت مثل جیگر نباشم

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

بازگشت در سال نو

سلام 

نوشتن یکی از علاقه های همیشگی من بوده و هست

دلم می خواست تو سالی که گذشت بیشتر بنویسم ولی خب نشد که نشد

امسال بیشتر می نویسم

تجربه ام بیشتر شده 

حرفایی که دارم بیشتر شده 

اووووه من از پارسال تا حالا کلی بزرگ شدم

حالا می گم براتون

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

آِیفون 6

همین حوالی
بردگانی می‌بینی اسیر ارباب شِش
نمی‌دانی پولی زیادت از عقلشان دارند
یا عقلی بی‌مصرف‌تر از پولشان
ارباب قبلی‌ که هم‌چنان می‌تازد کار می‌کند
 پس مشکل کجاست ؟!
 علّت چیست؟!
 که این خروار پول از هر جا آمده را تسلیم می‌کنند تا فقط و فقط یکی دو هفته‌ای زودتر تن به اسارت‌اش بدهند.
 اربابان گذشته اسیر می‌خریدند و امروز اسیران با اشتیاق اربابشان را می‌گزینند ...
و این احساس پز دادن به اربابان همچنان ادامه دارد

پی‌نوشت: آیفون Sįx در جیب خم می‌شود، جمله‌ی تکمیل‌کننده‌ی حرص و ولع بعضی‌ها 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

شب تولد

هنوز کسی موفق نشده است که روز تولد ام را زودتر از خودم یادآور شود. یعنی شکر خدا تا حالا دچار سوپرایز نشدیم!

از چند روز قبل ،تک تک افرادی که احتمال شرف حضور در جشن تولد را می توانستند کسب کنند بررسی می کردم.

متاسفانه یا خوش بختانه بسیار برایم مهم است که چه کسانی در این روز به یاد من هستند.

خصوصا نزدیک تر ها

به عقیده من "کادو" بما هو کادو مهم است. البته پوشیدنی نباشد خیلی بهتر است.

 معتقدم کادو باید جذابیت خاصی داشته باشد.

اینکه چقدر می ارزد اصلا مهم نیست اما اینکه چند دقیقه فکر پشت این کادو صرف شده است، مهم است.

یعنی می توان از سر کوچه مغازه ی آقا مجتبی شلوار دوز، یک قواره شلوار پارچه ای گشاد و آبرودار خرید و سر و ته اش را با یک بسته بندی 

شکیل، هم آورد. و یا 

می توان یک وسیله مورد نیاز، که کم و بیش اظهار نیاز شده است و وجود خالی اش حس می شود خریداری کرد.

...

القصه اینکه شب چهارشنبه گذشته، خسته و بی حال از بیرون به درون خانه رسیدم. بعد از یک ساعت استراحت مصلحتی تا افطار، خودم را به

شمایل تولد درآوردم و آماده مهمانان شدم.

طبیعتا بعد از شام و تعارفات معمول منتقل شدیم به فضای مختلط حال و پذیرایی برای تبریک گفتن به من و جشن موفور السرور تولد !

جو حاکم اصلا اجازه تکه پراکنی و خنده بلند و چه و چه را نمی داد. 

خیلی متوجه علت این همه شادی و فرح نشدم.

ظاهرا تولد در ماهیت خودش یک برنامه غم انگیز است. 

مثل شاه و ملکه با همسر گرامی، پشت کیک، روی صندلی نشسته بودیم. 

شمع ها که 23 تا بودند به کمک خواهر عزیز که مقداری حال و هوایش از بقیه بهتر بود یکی در میان روشن شد.

شمع های لاغر بخت برگشته سعی می کردند باد کولر را تحمل کنند تا لا اقل 10 سال از این 23 سال فوت شود !

در لابلای فوت کردن سعی کردم بقیه را بخندانم اما خب پاسخ همان لبخند همیشگی بود.

ظاهرا در مهمانی های تولد، حتی به شوخی و مسخره بازی اشعار مزخرف "تولد تولد تولدت مبارک " یا " حبیب افتاد تو جوووب "

را دسته جمعی قرائت می کنند اما در جشن تولد ما بعد از رویت لب های غنچه شده من، اکثریت اذعان داشتند : خب !!! مبارک باشه ...

و اما کادو ها

یک به یک شروع کردم به باز کردنشان. بعضی اوقات انقدر حواس حضار به من بود که مجبور می شدم بپرسم: ببخشید این از طرف کیه ؟ 

کادوی همسر از همه بیشتر به مان چسبید. خدا خیرش بدهد. وسط آن همه عزاداری تنها دلخوشی ما بود.

بعد از خوردن کیک، خدا لطف کرد و به واسطه چند جمله خاطره گفتن ها، صدای خنده در جمع ما شنیده شد.

البته باز هم جای شکرش باقی است که کسی با لب های ورچیده و دل پر خداحافظی نکرد.

دست همه عزیزانی که لطف کردند و قدم رنجه فرمودند درد نکند.

راستش را بخواهید از تشکرات تکه پاره ی فیس بوک بگذریم، همین برنامه تنها تبریک رسمی تولد به من بود.

نباید نا شکری کرد

شاید جای ما هم مثل خیلی های دیگر روی تخت بیمارستان 

پشت میله های زندان

یا در حلقه رندان بود

خدا را شاکرم که به لطف او شب تولد ام سلامت بودم.
و از او ممنونم که به من یک سال دیگر اجازه بودن داد.
امیدوارم در سال جدید زندگی کمتر اذیتش کنم



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت