هنوز کسی موفق نشده است که روز تولد ام را زودتر از خودم یادآور شود. یعنی شکر خدا تا حالا دچار سوپرایز نشدیم!
از چند روز قبل ،تک تک افرادی که احتمال شرف حضور در جشن تولد را می توانستند کسب کنند بررسی می کردم.
متاسفانه یا خوش بختانه بسیار برایم مهم است که چه کسانی در این روز به یاد من هستند.
خصوصا نزدیک تر ها
به عقیده من "کادو" بما هو کادو مهم است. البته پوشیدنی نباشد خیلی بهتر است.
معتقدم کادو باید جذابیت خاصی داشته باشد.
اینکه چقدر می ارزد اصلا مهم نیست اما اینکه چند دقیقه فکر پشت این کادو صرف شده است، مهم است.
یعنی می توان از سر کوچه مغازه ی آقا مجتبی شلوار دوز، یک قواره شلوار پارچه ای گشاد و آبرودار خرید و سر و ته اش را با یک بسته بندی
شکیل، هم آورد. و یا
می توان یک وسیله مورد نیاز، که کم و بیش اظهار نیاز شده است و وجود خالی اش حس می شود خریداری کرد.
...
القصه اینکه شب چهارشنبه گذشته، خسته و بی حال از بیرون به درون خانه رسیدم. بعد از یک ساعت استراحت مصلحتی تا افطار، خودم را به
شمایل تولد درآوردم و آماده مهمانان شدم.
طبیعتا بعد از شام و تعارفات معمول منتقل شدیم به فضای مختلط حال و پذیرایی برای تبریک گفتن به من و جشن موفور السرور تولد !
جو حاکم اصلا اجازه تکه پراکنی و خنده بلند و چه و چه را نمی داد.
خیلی متوجه علت این همه شادی و فرح نشدم.
ظاهرا تولد در ماهیت خودش یک برنامه غم انگیز است.
مثل شاه و ملکه با همسر گرامی، پشت کیک، روی صندلی نشسته بودیم.
شمع ها که 23 تا بودند به کمک خواهر عزیز که مقداری حال و هوایش از بقیه بهتر بود یکی در میان روشن شد.
شمع های لاغر بخت برگشته سعی می کردند باد کولر را تحمل کنند تا لا اقل 10 سال از این 23 سال فوت شود !
در لابلای فوت کردن سعی کردم بقیه را بخندانم اما خب پاسخ همان لبخند همیشگی بود.
ظاهرا در مهمانی های تولد، حتی به شوخی و مسخره بازی اشعار مزخرف "تولد تولد تولدت مبارک " یا " حبیب افتاد تو جوووب "
را دسته جمعی قرائت می کنند اما در جشن تولد ما بعد از رویت لب های غنچه شده من، اکثریت اذعان داشتند : خب !!! مبارک باشه ...
و اما کادو ها
یک به یک شروع کردم به باز کردنشان. بعضی اوقات انقدر حواس حضار به من بود که مجبور می شدم بپرسم: ببخشید این از طرف کیه ؟
کادوی همسر از همه بیشتر به مان چسبید. خدا خیرش بدهد. وسط آن همه عزاداری تنها دلخوشی ما بود.
بعد از خوردن کیک، خدا لطف کرد و به واسطه چند جمله خاطره گفتن ها، صدای خنده در جمع ما شنیده شد.
البته باز هم جای شکرش باقی است که کسی با لب های ورچیده و دل پر خداحافظی نکرد.
دست همه عزیزانی که لطف کردند و قدم رنجه فرمودند درد نکند.
راستش را بخواهید از تشکرات تکه پاره ی فیس بوک بگذریم، همین برنامه تنها تبریک رسمی تولد به من بود.
نباید نا شکری کرد
شاید جای ما هم مثل خیلی های دیگر روی تخت بیمارستان
پشت میله های زندان
یا در حلقه رندان بود
خدا را شاکرم که به لطف او شب تولد ام سلامت بودم.
و از او ممنونم که به من یک سال دیگر اجازه بودن داد.
امیدوارم در سال جدید زندگی کمتر اذیتش کنم