علی کوچولو دوان دوان تکالیف عیدش را برداشت و از کلاس زد بیرون
رفت به سمت حیاط و سریع سرویس اش را پیدا کرد
سوار شد و منتظر ماند تا بقیه هم از کلاس خارج شوند و به سمت سرویس بیایند
تازه بغضش ترکید
با خودش فکر می کرد که چقدر دلش برای معلمش تنگ خواهد شد
همیشه خجالت می کشید که او را ببوسد یا بغلش کند،
این بار هم تنها بغضش را پنهان کرده بود و هیچ نگفته بود
و حالا محبور بود خیره به شیشه ی جلوی ماشینی که سوارش بود آرام آرام اشک بریزد
...
سال ها گذشت
علی کوچولو دیگر کوچولو نبود
او حالا معلم کلاس اول بود
روزهای آخر اسفند ماه
تکالیف نوروزی بچه ها را به آن ها می داد
با تک تک آن ها روبوسی و خداحافظی می کرد
تا نکند در جمع این ها
علی کوچولویی باشد که بغضش را در راه خانه به اشک تبدیل کند