دیروز دو اتفاق زیبا روز مرا آذین بستند.
یکی مراسم نامزدی پسر خاله ی عزیزم
و یکی جشن نکاح یکی از دوستان هم دوره ی دبیرستانی!
طبق روال اراذل دبیرستانی ما
بعد از عروسی ها ، بزم ماشین عروس است و ویراژ و بوق
من و اصحاب عروسی
سوار ماشین هامان شدیم و عازم دلقک بازی
ما همان ها که در یک کلاس در یک مدرسه تنه به تنه ی هم درس می خواندیم
حالا رنگین کمانی از شخصیت ها بودیم
یکی مهندس شده یود
یکی دکتر
یکی سرباز
یکی پشت کنکور ارشد
یکی با پرادو یکی با آزرا یکی با سمند یکی با پراید
حالا دیگر نه به قدر صندلی های یک کلاس
به قدر سال ها بینمان فاصله هست
به قدر قیمت ماشین ها
به قدر ظاهر و قیافه ها
...
دلم برای آن روزها تنگ شده است
قدر سوراخ سوزن خیاطی