تو هر سن و سالی که باشی یه چیزایی برات میشه همه زندگی ات
برای پیرمرد کارگر، بچه هاش همه زندگی اش میشن
برای مرد جوان، همسر اش میشه همه زندگی اش
برای بچه های کلاس من هم، بادبادک شده بود همه زندگی شون ...
و بالا رفتن این بادبادک تو روزی که هیچ بادی نمیاد، تنها آرزوی اون ها شده بود
و من به چشم خودم دیدم که آرمان گوشه حیاط تنها نشسته بود و زانو هاش رو بغل گرفته بود و گوله گوله اشک می ریخت
و گریه اش قطع نمی شد فقط به خاطر اینکه بادبادک اش از زمین بلند نمی شد ...
- پسرم ! چرا گریه می کنی ؟
- آقا ... ! آخه ... ! بادبادک مون نمیره هوا
- من از اینکه شما گریه می کنی ناراحت شدم! چرا بادبادک ات نمی ره هوا ؟
- آقا نمی دونیم ... ! فک کنیم به خاطر نخ اشه ... به مامانمون گفتم که نخ اش باید کلفت تر باشه !
- خب عزیزم عیبی نداره ... بعضی موقع ها آدم یه کارهایی می خواد انجام بده که نمیشه ! من که هم سن تو بودم یه عالمه بادبادک درست کردم
- یعنی چند تا آقا ؟ (حالا گریه اش کمتر شده)
- خیلی زیاد، اما فقط یکی اش پرواز کرد !
- حالا من چیکار کنم با این بادبادک بی خود !
- پسرم شما باید یه بار دیگه امتحان کنی، باید یه بادبادک جدید درست کنی، یه دونه که از این بزرگتر باشه، نخ اش محکم تر باشه
- اگه اونم افتاد چی ؟
- خب یکی دیگه درست می کنی !
- (حالا ریز ریز می خنده) یعنی هزار تا درست کنم ؟
می خندم و دست می کشم به سرش
- پاشو بریم پیش بقیه بچه ها ...