چند وقت پیش قسمت شد به بهانه دیدن بندر گز و بندر ترکمن که طرح اصلیش حاصل القائات ربّانی همسر بنده با پدر شوهرش که بشه بابای ما شده بود، به یک مسافرت ناخواسته عودت شیم

روز موعد اوّل خودمون رو به مقصد نزدیک تر که همون زیرآب باشه رسوندیم و بعد عازم بندر های عزیز شدیم

چشم شما روز بد نبینه ! هوای داغ بندر گز و مغازه های پر شور و هیجان با قیمت های استثنایی اش باعث شد که ما به 5 دقیقه نرسیده وداع کنیم و به امید اتفاقات بهتر بریم به سمت بندر ترکمن.

و امّا بندر ترکمن، بیشتر از بندر گز استعداد بازار ساحلی بودن داشت امّا خب نهایتا آب و هواش هنوز چنگی به دل نمی زد

در نهایت برای اینکه زنده بمونیم و بعد از این پخت و پز حسابی مقداری گلوکز به مغز مون برسه تصمیم بر این شد که : حالا که تا اینجا اومدیم حیف که گرگان نریم ... !

و هیچ کدام مان نفهمیدیم چه شد که تصمیم مان به گرگان تغییر کرد.

در گرگان منطقه معروفی وجود دارد به نام ناهار خوران، انصافا جذاب بود. جنگل های سرسبز با رستوران های متنوّع که پذیرای جیب مسافران بود

همین طور که در مسیر جلو می رفتیم و در ذهنمان شک بین کباب برگ را با کوبیده بررسی می کردیم از قضا، صحنه ای رویت شد.

یک پسر جوان حدودا 25 ساله، که یک دست و دو پایش از کار افتاده بود، روی یک ویلچر، تنهای تنها نشسته بود و با امید به ماشین های در حال عبور نگاه می کرد تا شاید این چند بسته بیسکوییت طاقه طلایی را که در دستش گرفته بود، بفروشد.

پدر ایستاد و با دنده عقب ماشین خودمون رو نزدیک کردیم به این بزرگمرد.

پیاده شدم و سعی کردم عادی رفتار کنم که خدایی ناکرده جوان فکر نکتد به قصد صدقه یا ترحّم به سمتش رفته باشم.

یک ویلچر خاک خورده و یک زیرانداز کوچک زرد رنگ که روی آن نشسته بود، لباس های مندرس، یک کیسه کوچک آب و چند ساقه طلایی و همّت فرای تصور من و شما دارایی های این جوان بود.

از او همه ی ساقه طلایی هایش را خریدم و برای اینکه احساس کند بین او و دیگران فرقی به جز اراده قائل نیستم موقع رفتن گفتم:

خدا قوّت !

نگاه به جایی که بودم و بود، کردم ... 

زبانم بند آمده بود از چیزی که در آن غرق بودم و نمی فهمیدم .

نمی فهمیدم که شاید می شد او مقابل کولر ماشین نشسته باشد و من چشم انتظار کسی که بیسکوییت بخواهد

و نمی فهمیدم که همه ی این ها، لطف خدا بود

 هم به من و هم به او

که بدانم می شود در آنی هر آنچه هستم نباشم

و بداند که می تواند کسی را از تهران به بهانه ی بندر گز و ترکمن به ناهارخوران گرگان برساند تا روزی اش را به دستش بدهد.