وبلاگ شخصی علی نیک سرشت

روزمره گی های من

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

شب تولد

هنوز کسی موفق نشده است که روز تولد ام را زودتر از خودم یادآور شود. یعنی شکر خدا تا حالا دچار سوپرایز نشدیم!

از چند روز قبل ،تک تک افرادی که احتمال شرف حضور در جشن تولد را می توانستند کسب کنند بررسی می کردم.

متاسفانه یا خوش بختانه بسیار برایم مهم است که چه کسانی در این روز به یاد من هستند.

خصوصا نزدیک تر ها

به عقیده من "کادو" بما هو کادو مهم است. البته پوشیدنی نباشد خیلی بهتر است.

 معتقدم کادو باید جذابیت خاصی داشته باشد.

اینکه چقدر می ارزد اصلا مهم نیست اما اینکه چند دقیقه فکر پشت این کادو صرف شده است، مهم است.

یعنی می توان از سر کوچه مغازه ی آقا مجتبی شلوار دوز، یک قواره شلوار پارچه ای گشاد و آبرودار خرید و سر و ته اش را با یک بسته بندی 

شکیل، هم آورد. و یا 

می توان یک وسیله مورد نیاز، که کم و بیش اظهار نیاز شده است و وجود خالی اش حس می شود خریداری کرد.

...

القصه اینکه شب چهارشنبه گذشته، خسته و بی حال از بیرون به درون خانه رسیدم. بعد از یک ساعت استراحت مصلحتی تا افطار، خودم را به

شمایل تولد درآوردم و آماده مهمانان شدم.

طبیعتا بعد از شام و تعارفات معمول منتقل شدیم به فضای مختلط حال و پذیرایی برای تبریک گفتن به من و جشن موفور السرور تولد !

جو حاکم اصلا اجازه تکه پراکنی و خنده بلند و چه و چه را نمی داد. 

خیلی متوجه علت این همه شادی و فرح نشدم.

ظاهرا تولد در ماهیت خودش یک برنامه غم انگیز است. 

مثل شاه و ملکه با همسر گرامی، پشت کیک، روی صندلی نشسته بودیم. 

شمع ها که 23 تا بودند به کمک خواهر عزیز که مقداری حال و هوایش از بقیه بهتر بود یکی در میان روشن شد.

شمع های لاغر بخت برگشته سعی می کردند باد کولر را تحمل کنند تا لا اقل 10 سال از این 23 سال فوت شود !

در لابلای فوت کردن سعی کردم بقیه را بخندانم اما خب پاسخ همان لبخند همیشگی بود.

ظاهرا در مهمانی های تولد، حتی به شوخی و مسخره بازی اشعار مزخرف "تولد تولد تولدت مبارک " یا " حبیب افتاد تو جوووب "

را دسته جمعی قرائت می کنند اما در جشن تولد ما بعد از رویت لب های غنچه شده من، اکثریت اذعان داشتند : خب !!! مبارک باشه ...

و اما کادو ها

یک به یک شروع کردم به باز کردنشان. بعضی اوقات انقدر حواس حضار به من بود که مجبور می شدم بپرسم: ببخشید این از طرف کیه ؟ 

کادوی همسر از همه بیشتر به مان چسبید. خدا خیرش بدهد. وسط آن همه عزاداری تنها دلخوشی ما بود.

بعد از خوردن کیک، خدا لطف کرد و به واسطه چند جمله خاطره گفتن ها، صدای خنده در جمع ما شنیده شد.

البته باز هم جای شکرش باقی است که کسی با لب های ورچیده و دل پر خداحافظی نکرد.

دست همه عزیزانی که لطف کردند و قدم رنجه فرمودند درد نکند.

راستش را بخواهید از تشکرات تکه پاره ی فیس بوک بگذریم، همین برنامه تنها تبریک رسمی تولد به من بود.

نباید نا شکری کرد

شاید جای ما هم مثل خیلی های دیگر روی تخت بیمارستان 

پشت میله های زندان

یا در حلقه رندان بود

خدا را شاکرم که به لطف او شب تولد ام سلامت بودم.
و از او ممنونم که به من یک سال دیگر اجازه بودن داد.
امیدوارم در سال جدید زندگی کمتر اذیتش کنم



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

کیک های شمسی و قمری

دیشب عدّه ای از فامیل مادری که طبق معمول بیشتر به ما سر می زنند و بیشتر با آن ها در آمد و شد هستیم سرازیر منزل ما شدند.

بعد از خوردن افطاری و شلوغ بازی های مخصوص به آن همین که نیّت کردیم تا کیک تولّد مادرم را آماده فوت کردن و بریدن و خوردن کنیم،

متوجه شدیم که ظاهرا پای کیک دیگری هم در میان است!

کیک تولّد رقیب توسط محمد رضا (پسرخاله ام) خریداری شده بود و تقریبا کفاف 2 و نیم برابر جمعیّت آن شب را می داد.

 امّا خب چه می شد کرد ؟ 

وقتی که فهمیدیم کیک شکلاتی بی بی است و به این راحتی ها نمی توان از بلع اش امتناع کرد.

و اما کیک ما که بعد از مطرح شدن در شورای طرح و برنامه ی "همسر - خواهر" اتّفاقا از بی بی خریداری نشد و از صبیه ی ایشان

 "سحر" خریداری شد.

انصافا خوشگل تر بود، کیک را می گویم. تزیئنات اش یک روبان و لایه ی شکلات سفید روی آن خوردنی ترش کرده بود، (بله هنوز هم کیک را می گویم)

و البته یک تارت توت فرنگی! (ترترت!) هم به جهت علاقه موفور سرور مادر من به تارت! ضمیمه ی آن شده بود.

خلاصه اینکه سه خوردنی رنگارنگ در کنار هم روی میز های کوچک جداگانه قرار گرفت.

همه در رو دربایستی یکدیگر مانده بودیم که چه بکینم. 

تازه مطلب به همین جا ختم نشد، ما فکر می کردیم که فقط مادر بدبخت ما موضوع جشن تولد امشب است

 که نگو چند نفر دیگر نیز به این داستان اضافه شدند.

اولین نفر خود من بودم  که تولدم 18 تیر بود و عملا فامیل می خواستند قصه را  باب چند شب بعدش یکی کنند !

دوم پسر دایی من بود که ظاهرا در ماه مبارک رمضان به دنیا آمده بود ! 

سوم و چهارم دو تا پسر خاله ها بودند که از خوش ماجرا آن ها هم در ماه مبارک به دنیا آمده بودند.

حالا اینکه بالاخره این کیک ها شمسی بودند یا قمری جای تامل داشت.د

دردسرتان ندهم، سیستم یکی بخر چند تا ببر بود.


بالاخره کیک بی بی چون از همه خر حجم تر بود انتخاب شد و شمع های سنین مختلف روی آن نصب شد.

بعد از اشعار معروف و آتش بازی های حسابی کیک ها بریده و خورده و حتی به منازل مهمانان نیز برده شد.

اما  پاسخ چند سوال هنوز معلوم نشد،

الف) من شمع پسر خاله ام را فوت کردم یا شمع پسر دایی ام را ؟

ب)جمع فوت های من و مادرم به کدام یک از شمع ها رسید؟

ج) آن حجم تفی که حاصل  مسخره بازی های ما بود نهایتا کجای کیک بیشتر تجمع پیدا کرد؟

د) آیا طعم پارافین آب شده را فقط من حس کردم یا بقیه ای هم  که لبخند می زدند و کیک می خوردند همان احساس را داشتند ؟

از انصاف نگذریم بهترین لحظات فامیلی ما همین زمان هایی است که خاله و دایی منزل ما می آیند. و از کودکی خاطرم نیست مجلسی 

به اندازه ی این دور همی ها به من خوش گذشته باشد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

بلند همّت گرگانی

چند وقت پیش قسمت شد به بهانه دیدن بندر گز و بندر ترکمن که طرح اصلیش حاصل القائات ربّانی همسر بنده با پدر شوهرش که بشه بابای ما شده بود، به یک مسافرت ناخواسته عودت شیم

روز موعد اوّل خودمون رو به مقصد نزدیک تر که همون زیرآب باشه رسوندیم و بعد عازم بندر های عزیز شدیم

چشم شما روز بد نبینه ! هوای داغ بندر گز و مغازه های پر شور و هیجان با قیمت های استثنایی اش باعث شد که ما به 5 دقیقه نرسیده وداع کنیم و به امید اتفاقات بهتر بریم به سمت بندر ترکمن.

و امّا بندر ترکمن، بیشتر از بندر گز استعداد بازار ساحلی بودن داشت امّا خب نهایتا آب و هواش هنوز چنگی به دل نمی زد

در نهایت برای اینکه زنده بمونیم و بعد از این پخت و پز حسابی مقداری گلوکز به مغز مون برسه تصمیم بر این شد که : حالا که تا اینجا اومدیم حیف که گرگان نریم ... !

و هیچ کدام مان نفهمیدیم چه شد که تصمیم مان به گرگان تغییر کرد.

در گرگان منطقه معروفی وجود دارد به نام ناهار خوران، انصافا جذاب بود. جنگل های سرسبز با رستوران های متنوّع که پذیرای جیب مسافران بود

همین طور که در مسیر جلو می رفتیم و در ذهنمان شک بین کباب برگ را با کوبیده بررسی می کردیم از قضا، صحنه ای رویت شد.

یک پسر جوان حدودا 25 ساله، که یک دست و دو پایش از کار افتاده بود، روی یک ویلچر، تنهای تنها نشسته بود و با امید به ماشین های در حال عبور نگاه می کرد تا شاید این چند بسته بیسکوییت طاقه طلایی را که در دستش گرفته بود، بفروشد.

پدر ایستاد و با دنده عقب ماشین خودمون رو نزدیک کردیم به این بزرگمرد.

پیاده شدم و سعی کردم عادی رفتار کنم که خدایی ناکرده جوان فکر نکتد به قصد صدقه یا ترحّم به سمتش رفته باشم.

یک ویلچر خاک خورده و یک زیرانداز کوچک زرد رنگ که روی آن نشسته بود، لباس های مندرس، یک کیسه کوچک آب و چند ساقه طلایی و همّت فرای تصور من و شما دارایی های این جوان بود.

از او همه ی ساقه طلایی هایش را خریدم و برای اینکه احساس کند بین او و دیگران فرقی به جز اراده قائل نیستم موقع رفتن گفتم:

خدا قوّت !

نگاه به جایی که بودم و بود، کردم ... 

زبانم بند آمده بود از چیزی که در آن غرق بودم و نمی فهمیدم .

نمی فهمیدم که شاید می شد او مقابل کولر ماشین نشسته باشد و من چشم انتظار کسی که بیسکوییت بخواهد

و نمی فهمیدم که همه ی این ها، لطف خدا بود

 هم به من و هم به او

که بدانم می شود در آنی هر آنچه هستم نباشم

و بداند که می تواند کسی را از تهران به بهانه ی بندر گز و ترکمن به ناهارخوران گرگان برساند تا روزی اش را به دستش بدهد.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت