یکی از باحالترین لحظاتی که میشه بچه ها رو عمیق و دقیق مشاهده کرد ... ! Observe
برای 2 روز نیازشون دارم !! (سرشم تکون می ده)
که نکنه این بچه که برای درست کردن دیوار خونه LEGO ایش،
منظور من از جملات بالا هیچ کدوم از افراد داخل تصویر نیستن
دنیای بچه های کلاس من رو تا بین خودشون زندگی نکنید نمی فهمید
نه ! فکر نکنید اگر با بچه کوچولو های فامیل خیلی خوب ارتباط برقرار می کنید خبریه !
نه ! باید معلم کلاس اول دبستان باشی تا بفهمی چی می گم
تو گذشت این عقربه ها که نصفش به سکوت و تذکر می گذره و نصفش به نگاه کن و بنویس
یه موقع هایی یک اتفاق هایی می افته که آدم مجبور می شه کلا معلمی رو فراموش کنه و انقدر بخنده که از حال بره
نمونه اش همین نوشته آرمانT پایین سوال کتاب مهارت های نوشتن !
ازش خواسته که اسم دو تا جانور بنویس که در آن ها نام قـ یا ق بکار رفته باشد
آرمان با تمام سادگی اش نوشته : اختابوزق !
وقتی بالای سرش رسیدم و پرسیدم پسرم چی نوشتی اینجا؟
با اعتماد به نفس و در کمال متانت تو چشمای من زل زد و گفت : آقا، اختابوزق !
و من استامپ و مهر 6 بادکنک رو که می خواستم تو دفترش بزنم گذاشتم روی میزش و از اعماق دلم قهقه زدم ...
پی نوشت: بعدش بهش توضیح دادم که اختاپوس آخرش س داره نه ق پسرم !
فکر می کردم که خدا می داند هر کدام از این وروجک ها که انقدر در عکس مظلوم شده اند
چند سال دیگر کجای این عالم را خواهند گرفت
اصلا یادشان می آید که سر کلاس آسمان، معلم بدبخت شان دغدغه اش قشنگ نوشتن گردی ن بود و جمع 2 با 3 ؟
کاش فقط دنیای زیبایشان را فراموش نکنند و گه گداری هم یاد معلم اول دبستان شان باشند
پی نوشت برای خودم : و صدای البنت البنت (Elebent) گفتن طه که موقع عکس این طوری شاکی وایساده
چه بی خردان اند، آنانکه گمان می برند، هر واقعه بزرگ را با کوچک تصادفات خود توان قیاس کرد.
چه بی عقلان اند، آنانکه نام عاشورا به هر پست و بلند روزگار می نهند و در توهم تکرار آن تکرار می شوند.
و چه بسیار اند تند روانی که، از حسرت نام بلند حسین بن علی علیه السلام، بر نام خود حسینیان زمان مضاف الیه می سازند و
به دید مزاح بر این کلام مولای ساجدین، علی بن الحسین علیه السلام می نگرند:
لا یوم کیومک یا ابا عبد الله
چشمانم را باز کردم،
با پلک های خمار به ساعت دیواری اتاق و بعدش هم به مفایتح بالای تاقچه نگاه کردم.
فکر می کردم الان درونم کشمکش عجیبی در خواهد گرفت
اما این طور نشد
و من به راحتی ندبه را به خواب فروختم
صبح جمعه بود و باز هم وقت این کارهای مستحبی (!) را نداشتم.
که دارن نزدیک و نزدیک تر می شن !
و این دوری از بچه های کلاس اول آسمان که امروز کلی غصه دارم کرده بود
و این فشار زندگی که همیشه هست و احتمالا باز هم خواهد بود
البته خدا رو شکر ! نا شکری نکرده باشیم
نسبت به خیلی ها شاهانه زندگی می کنم
اما خب چه میشه کرد ! ما اگه به خدا غر نزنیم انگار یه پایه از بی ایمانی مون کم می مونه !
خلاصه اینکه الان ساعت ۱۰ و ۱۰ دقیقه شب عه
منم و کلی درس نخونده، کلی هدف محقق نشده و کلی چیزای دیگه
سال ها است که وبلاگ نویسی می کنم
آدرس های مختلف
موضوعات مختلف
اما این بار برای دل خودم هر چه هست می نویسم
شروع می شود این بی کران دل ...