دیشب عدّه ای از فامیل مادری که طبق معمول بیشتر به ما سر می زنند و بیشتر با آن ها در آمد و شد هستیم سرازیر منزل ما شدند.
بعد از خوردن افطاری و شلوغ بازی های مخصوص به آن همین که نیّت کردیم تا کیک تولّد مادرم را آماده فوت کردن و بریدن و خوردن کنیم،
متوجه شدیم که ظاهرا پای کیک دیگری هم در میان است!
کیک تولّد رقیب توسط محمد رضا (پسرخاله ام) خریداری شده بود و تقریبا کفاف 2 و نیم برابر جمعیّت آن شب را می داد.
امّا خب چه می شد کرد ؟
وقتی که فهمیدیم کیک شکلاتی بی بی است و به این راحتی ها نمی توان از بلع اش امتناع کرد.
و اما کیک ما که بعد از مطرح شدن در شورای طرح و برنامه ی "همسر - خواهر" اتّفاقا از بی بی خریداری نشد و از صبیه ی ایشان
"سحر" خریداری شد.
انصافا خوشگل تر بود، کیک را می گویم. تزیئنات اش یک روبان و لایه ی شکلات سفید روی آن خوردنی ترش کرده بود، (بله هنوز هم کیک را می گویم)
و البته یک تارت توت فرنگی! (ترترت!) هم به جهت علاقه موفور سرور مادر من به تارت! ضمیمه ی آن شده بود.
خلاصه اینکه سه خوردنی رنگارنگ در کنار هم روی میز های کوچک جداگانه قرار گرفت.
همه در رو دربایستی یکدیگر مانده بودیم که چه بکینم.
تازه مطلب به همین جا ختم نشد، ما فکر می کردیم که فقط مادر بدبخت ما موضوع جشن تولد امشب است
که نگو چند نفر دیگر نیز به این داستان اضافه شدند.
اولین نفر خود من بودم که تولدم 18 تیر بود و عملا فامیل می خواستند قصه را باب چند شب بعدش یکی کنند !
دوم پسر دایی من بود که ظاهرا در ماه مبارک رمضان به دنیا آمده بود !
سوم و چهارم دو تا پسر خاله ها بودند که از خوش ماجرا آن ها هم در ماه مبارک به دنیا آمده بودند.
حالا اینکه بالاخره این کیک ها شمسی بودند یا قمری جای تامل داشت.د
دردسرتان ندهم، سیستم یکی بخر چند تا ببر بود.
بالاخره کیک بی بی چون از همه خر حجم تر بود انتخاب شد و شمع های سنین مختلف روی آن نصب شد.
بعد از اشعار معروف و آتش بازی های حسابی کیک ها بریده و خورده و حتی به منازل مهمانان نیز برده شد.
اما پاسخ چند سوال هنوز معلوم نشد،
الف) من شمع پسر خاله ام را فوت کردم یا شمع پسر دایی ام را ؟
ب)جمع فوت های من و مادرم به کدام یک از شمع ها رسید؟
ج) آن حجم تفی که حاصل مسخره بازی های ما بود نهایتا کجای کیک بیشتر تجمع پیدا کرد؟
د) آیا طعم پارافین آب شده را فقط من حس کردم یا بقیه ای هم که لبخند می زدند و کیک می خوردند همان احساس را داشتند ؟
از انصاف نگذریم بهترین لحظات فامیلی ما همین زمان هایی است که خاله و دایی منزل ما می آیند. و از کودکی خاطرم نیست مجلسی
به اندازه ی این دور همی ها به من خوش گذشته باشد.