وبلاگ شخصی علی نیک سرشت

روزمره گی های من

کیک های شمسی و قمری

دیشب عدّه ای از فامیل مادری که طبق معمول بیشتر به ما سر می زنند و بیشتر با آن ها در آمد و شد هستیم سرازیر منزل ما شدند.

بعد از خوردن افطاری و شلوغ بازی های مخصوص به آن همین که نیّت کردیم تا کیک تولّد مادرم را آماده فوت کردن و بریدن و خوردن کنیم،

متوجه شدیم که ظاهرا پای کیک دیگری هم در میان است!

کیک تولّد رقیب توسط محمد رضا (پسرخاله ام) خریداری شده بود و تقریبا کفاف 2 و نیم برابر جمعیّت آن شب را می داد.

 امّا خب چه می شد کرد ؟ 

وقتی که فهمیدیم کیک شکلاتی بی بی است و به این راحتی ها نمی توان از بلع اش امتناع کرد.

و اما کیک ما که بعد از مطرح شدن در شورای طرح و برنامه ی "همسر - خواهر" اتّفاقا از بی بی خریداری نشد و از صبیه ی ایشان

 "سحر" خریداری شد.

انصافا خوشگل تر بود، کیک را می گویم. تزیئنات اش یک روبان و لایه ی شکلات سفید روی آن خوردنی ترش کرده بود، (بله هنوز هم کیک را می گویم)

و البته یک تارت توت فرنگی! (ترترت!) هم به جهت علاقه موفور سرور مادر من به تارت! ضمیمه ی آن شده بود.

خلاصه اینکه سه خوردنی رنگارنگ در کنار هم روی میز های کوچک جداگانه قرار گرفت.

همه در رو دربایستی یکدیگر مانده بودیم که چه بکینم. 

تازه مطلب به همین جا ختم نشد، ما فکر می کردیم که فقط مادر بدبخت ما موضوع جشن تولد امشب است

 که نگو چند نفر دیگر نیز به این داستان اضافه شدند.

اولین نفر خود من بودم  که تولدم 18 تیر بود و عملا فامیل می خواستند قصه را  باب چند شب بعدش یکی کنند !

دوم پسر دایی من بود که ظاهرا در ماه مبارک رمضان به دنیا آمده بود ! 

سوم و چهارم دو تا پسر خاله ها بودند که از خوش ماجرا آن ها هم در ماه مبارک به دنیا آمده بودند.

حالا اینکه بالاخره این کیک ها شمسی بودند یا قمری جای تامل داشت.د

دردسرتان ندهم، سیستم یکی بخر چند تا ببر بود.


بالاخره کیک بی بی چون از همه خر حجم تر بود انتخاب شد و شمع های سنین مختلف روی آن نصب شد.

بعد از اشعار معروف و آتش بازی های حسابی کیک ها بریده و خورده و حتی به منازل مهمانان نیز برده شد.

اما  پاسخ چند سوال هنوز معلوم نشد،

الف) من شمع پسر خاله ام را فوت کردم یا شمع پسر دایی ام را ؟

ب)جمع فوت های من و مادرم به کدام یک از شمع ها رسید؟

ج) آن حجم تفی که حاصل  مسخره بازی های ما بود نهایتا کجای کیک بیشتر تجمع پیدا کرد؟

د) آیا طعم پارافین آب شده را فقط من حس کردم یا بقیه ای هم  که لبخند می زدند و کیک می خوردند همان احساس را داشتند ؟

از انصاف نگذریم بهترین لحظات فامیلی ما همین زمان هایی است که خاله و دایی منزل ما می آیند. و از کودکی خاطرم نیست مجلسی 

به اندازه ی این دور همی ها به من خوش گذشته باشد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

بلند همّت گرگانی

چند وقت پیش قسمت شد به بهانه دیدن بندر گز و بندر ترکمن که طرح اصلیش حاصل القائات ربّانی همسر بنده با پدر شوهرش که بشه بابای ما شده بود، به یک مسافرت ناخواسته عودت شیم

روز موعد اوّل خودمون رو به مقصد نزدیک تر که همون زیرآب باشه رسوندیم و بعد عازم بندر های عزیز شدیم

چشم شما روز بد نبینه ! هوای داغ بندر گز و مغازه های پر شور و هیجان با قیمت های استثنایی اش باعث شد که ما به 5 دقیقه نرسیده وداع کنیم و به امید اتفاقات بهتر بریم به سمت بندر ترکمن.

و امّا بندر ترکمن، بیشتر از بندر گز استعداد بازار ساحلی بودن داشت امّا خب نهایتا آب و هواش هنوز چنگی به دل نمی زد

در نهایت برای اینکه زنده بمونیم و بعد از این پخت و پز حسابی مقداری گلوکز به مغز مون برسه تصمیم بر این شد که : حالا که تا اینجا اومدیم حیف که گرگان نریم ... !

و هیچ کدام مان نفهمیدیم چه شد که تصمیم مان به گرگان تغییر کرد.

در گرگان منطقه معروفی وجود دارد به نام ناهار خوران، انصافا جذاب بود. جنگل های سرسبز با رستوران های متنوّع که پذیرای جیب مسافران بود

همین طور که در مسیر جلو می رفتیم و در ذهنمان شک بین کباب برگ را با کوبیده بررسی می کردیم از قضا، صحنه ای رویت شد.

یک پسر جوان حدودا 25 ساله، که یک دست و دو پایش از کار افتاده بود، روی یک ویلچر، تنهای تنها نشسته بود و با امید به ماشین های در حال عبور نگاه می کرد تا شاید این چند بسته بیسکوییت طاقه طلایی را که در دستش گرفته بود، بفروشد.

پدر ایستاد و با دنده عقب ماشین خودمون رو نزدیک کردیم به این بزرگمرد.

پیاده شدم و سعی کردم عادی رفتار کنم که خدایی ناکرده جوان فکر نکتد به قصد صدقه یا ترحّم به سمتش رفته باشم.

یک ویلچر خاک خورده و یک زیرانداز کوچک زرد رنگ که روی آن نشسته بود، لباس های مندرس، یک کیسه کوچک آب و چند ساقه طلایی و همّت فرای تصور من و شما دارایی های این جوان بود.

از او همه ی ساقه طلایی هایش را خریدم و برای اینکه احساس کند بین او و دیگران فرقی به جز اراده قائل نیستم موقع رفتن گفتم:

خدا قوّت !

نگاه به جایی که بودم و بود، کردم ... 

زبانم بند آمده بود از چیزی که در آن غرق بودم و نمی فهمیدم .

نمی فهمیدم که شاید می شد او مقابل کولر ماشین نشسته باشد و من چشم انتظار کسی که بیسکوییت بخواهد

و نمی فهمیدم که همه ی این ها، لطف خدا بود

 هم به من و هم به او

که بدانم می شود در آنی هر آنچه هستم نباشم

و بداند که می تواند کسی را از تهران به بهانه ی بندر گز و ترکمن به ناهارخوران گرگان برساند تا روزی اش را به دستش بدهد.



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

این صدا سیمای بی جنبه !

به جان خودم دیروز تو سایت ..:: خبر آنلاین ::.. یک مطلب با این عنوان نوشته شده بود :


 شاهکار تازه شبکه دوم سیما 


اینم تصویرش :

 :


اما به جان شما

جون بچه هام

امروز که اومدم دوباره ببینمش، دیدم به کلی مطلب حذف شده و فقط تو Cach گوگل تونستم این رو پیدا کنم : شاهکار تازه شبکه دوم سیما


من نمی فهمم مگه انتقاد پذیر بودن چقدر سخته که آقایون تقی به توقی میشه ناراحت می شن و صورت مسئله رو پاک می کنن ؟!

اون از تعطیلی برنامه سمت خدا که به خاطر یک انتقاد بسیار به جا منحط شد !!
اینم که از از این ...

واقعا جا داره به همه مسئولین و دست اندر کاران این قضیه به خاطر سعه صدر شون تبریک و تهنیت بگم .... !

واقعا که .... ! 

اه اه اه .... !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

زندگی بخور بخور

این یارو هست
همین که همش می خوره !
یعنی سر و ته اش رو بزنی فکر خوردن و بزرگ شدن شه
همین یارو که اختلاس کرد مثلا ... 
حالا درسته نباید دوباره بگیم اما خب مثلا دیگه
خدایی یه ذره فکر چیز دیگه ای غیر خوردن بود
نه ! 
خب فکر کرد الان این پول ها رو می خوره بزرگ می شه دیگه
یا همینایی که الان دارن اختلاس می کنن مثلا ... نشسته بعد ساعت اداری پشت کامپیوتر حسابداری داره اختلاس می کنه
یارو ته ته فکرش اینه که با این پول زندگی اش زیر و رو میشه
اگه خیلی با مرام باشه برای زن و بچه اش یه چیزی بخره
البته یواشکی در گوش خودش هم می گه : گور بابای بقیه !
فوق فوق اش با کرم حلزون و تن تاک بتونه تا 70 سالگی بمونه ... بعدش هم یه پیله می پیچن دورش ! تا میاد تبدیل به پروانه بشه
با اجازه تون همون تو پیله میمیره ...
این همه ام که خورد آخرش چی ؟! مرد !
راستشو بخوای بعضی از ما ها هم همین ایم ...
صبح تا شب می دوییم که آخرش بیایم بخوریم ...
تا 10 سال دیگه ام می دوییم که هی بخوریم
خب برادر من خواهر من عزیز من 
چه فرقی با کرم ابریشم کردیم خب ؟!
نه جدی ؟
حالا دور هم یه چیزی گفتیم
ولی انصافا فرق مون با کرم ابریشم
دو تا عروسی اضافه تر رفتن عه و چهار پنج تا شمال
تازه اگه خدا قسمت کنه تو همین بخور بخور ها مال بقیه رو نخوریم !
بیایم بیرون از این حالت دیگه !
اگر لازمه یه چند وقت پیله بپیچیم دور خودمون بعد پروانه وار بیایم بیرون ...
البته پروانه هم دوباره شروع می کنه به خوردن ... !
ای بابا
نمی دونم پس بیخیال داداش
شما بخور ... !
شرمنده وقتتم گرفتم !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

حادثه

یه نکته ای که تو بعضی اتفاق ها هست اینه که دقیقا همون لحظه که داره رخ می ده ذهن ات شروع می کنه به علت یابی کردن که آقا اصلا چی 

شد که این اتفاق افتاد یا اینکه در لحظه بعدی دقیقا چه اتفاق بد تری داره می افته ...

بعد که از اوج ماجرا چند لحظه می گذره به این فکر می کنی که خب قرار این اوج کجا فرود بیاد؟ قراره این اتفاق چطوری تموم بشه ؟

و بعد از اینکه تموم میشه تازه ابتدای شک کردنته که الان این ماجرا تموم شده یا بازم تکرار می شه ؟

بعضی دل درد ها این مدلی هستن

بعضی تصادف ها همین اند

بعضی دعواها و نصیحت گفتن ها همین 

خلاصه هست دیگه

اینا رو گفتم که بدونی وسط یه ماجرا خیلی سعی نکن به چیزای دیگه فکر کنی

خودش مشخصه که چطوری ذهنت می ره جلو

مگه دیگه خیلی کارت درست باشه



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

ایران در فلاکت دوم شد !

یک خبری خوندم تو سایت خبر آنلاین ...

اصن خستگی از تنم در رفت

افتخار کردم به ایران و ایرانی 

شما هم ببینید لذت ببرید


ایران رتبه دوم فلاکت جهان !!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

بهترین زمان

بهترین زمان برای وبلاگ نویسی دقیقا همون موقعی هست که واقعا نمی دونی چی بنویسی

و دقیقا همون زمانیه که کلی وقته ننوشتی و الان احساس می کنی که باید چیزی بنویسی

امان از این احساس وظیفه ها ...

روزگارم خوب است فقط کمی دنیا تنگ گرفته ...

شاید تغییرات زیادی در راه باشه
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

بادبادک

تو هر سن و سالی که باشی یه چیزایی برات میشه همه زندگی ات

برای پیرمرد کارگر، بچه هاش همه زندگی اش میشن

برای مرد جوان، همسر اش میشه همه زندگی اش

برای بچه های کلاس من هم، بادبادک شده بود همه زندگی شون ...

و بالا رفتن این بادبادک تو روزی که هیچ بادی نمیاد، تنها آرزوی اون ها شده بود

و من به چشم خودم دیدم که آرمان گوشه حیاط تنها نشسته بود و زانو هاش رو بغل گرفته بود و گوله گوله اشک می ریخت

و گریه اش قطع نمی شد فقط به خاطر اینکه بادبادک اش از زمین بلند نمی شد ...
- پسرم ! چرا گریه می کنی ؟

- آقا ... ! آخه ... ! بادبادک مون نمیره هوا 

- من از اینکه شما گریه می کنی ناراحت شدم! چرا بادبادک ات نمی ره هوا ؟

- آقا نمی دونیم ... ! فک کنیم به خاطر نخ اشه ... به مامانمون گفتم که نخ اش باید کلفت تر باشه !

- خب عزیزم عیبی نداره ... بعضی موقع ها آدم یه کارهایی می خواد انجام بده که نمیشه ! من که هم سن تو بودم یه عالمه بادبادک درست کردم

- یعنی چند تا آقا ؟ (حالا گریه اش کمتر شده)

- خیلی زیاد، اما فقط یکی اش پرواز کرد ! 

- حالا من چیکار کنم با این بادبادک بی خود !

- پسرم شما باید یه بار دیگه امتحان کنی، باید یه بادبادک جدید درست کنی، یه دونه که از این بزرگتر باشه، نخ اش محکم تر باشه

- اگه اونم افتاد چی ؟

- خب یکی دیگه درست می کنی !

- (حالا ریز ریز می خنده) یعنی هزار تا درست کنم ؟

می خندم و دست می کشم به سرش

- پاشو بریم پیش بقیه بچه ها  ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

غذای مردان و غذای زنان

بعضی گونه های انسان، در مواقعی ...
 نیت می کنند تا محبت های همسران خود را با انجام کارهایی که تا به آن روز همسرانشان انجام می داده اند، جبران کنند.

لذا است که صبح یک روز جمعه تصمیم می گیرند تا به جای بیدار کردن همسر خود و منتظر نشستن به جهت تناول صبحانه، خود دست به کار شوند

و نتیجه آن مشابه چیزی است که در تصویر می بینید، سمت راست بالا !

درست است که زیر تخم مرغ ها، گوجه فرنگی های سرخ شده در روغن و فلفل و نمک قرار داده شده است، اما از انصاف نگذریم نمونه مشابه آن که همسر همین انسان، آن را بپزد به مراتب خوش مزه تر شده و خواهد شد.

و در جواب این گونه اقدامات، داریم تصاویری مانند ذیل، سمت چپ پایین! که دست آورد یک ناهار روز تعطیل همسر همان انسان است.

شاهدان عینی می گویند: این عدس پلو طوری خوش مزه شده بود که گویی، ماهر ترین آشپز های دوره دیده آن را طبخ کرده باشند.

در هر حال باید اذعان داشت که مردان هر چند هم مبتکر و خلاق، نمی توانند گوی سبقت خوش مزگی غذا را از زنان بربایند، و این از اصول مسلم هر زندگی زناشویی است. چرا که مردان را جان به جانشان هم که بکنی، محدوده خلاقیت خود را در تنظیم مقدار شعله گاز می بینند و چیدمان سفره !

و این زنان اند که لحظه به لحظه در ماهیت آن چه می طبخند، ماهر تر و فقیه تر می شوند.

همسر عزیز و گرامی!

 اینجانب اذعان دارد که دست پخت شما بسیار دلچسب و فوق العاده است و بنده به داشتن همچون شمایی به همه خوانندگان و نخوانندگان این مطلب فخر می فروشم. 

(نه اینکه دست پخت علت فخر باشد، بلکه بهانه ای است برای ابراز ارادت)


پی نوشت: اینجانب اطمینان دارم که چشم شور بینندگانی، بعد از دیدن این تصویر، شروع به ساخت جملاتی مثل:

آخ خوش به حالش، کاشکی زن ما هم ...، خدایا قسمت ما هم بکن، کوفتش بشه و غیره  خواهند کرد

لذا آیات ذیل را به جهت جلوگیری از هرگونه آسیب به کیان زندگی شخصی خود، درج می کنم :)

  • وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعالَمین *
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

قصه امروز نماز خوندن من سر کلاس

امروز ظهر سر زنگ خواب بچه ها
بلند شدم و از شیر میز علوم وضو گرفتم
بچه ها با علاقه عجیبی وضو گرفتن منو نگاه می کردن
باور نمی کنید که کل کلاس نیم خیز شده بودن که با دقت لجظه به  لجظه کارهای منو رصد کنن
مهرم رو برداشتم و نماز رو شروع کردم.
طبق معمول خب بعضی از بچه ها شروع کردن به ریز ریز حرف زدن

محمد صدرا ش. یکهو با صدای بلند گفت: بچه ها هر کس سر نماز دیگران حرف بزند نمازش را باطل می کند !
کسی هم که نماز کسی را باطل کند، انگار داره دندان پیامبر را می شکند.


خدا قبول کنه ما هم سر نماز که جسارتا پیاز هم نبود کلی کف کرده بودیم از معلومات این بچه !

اصل حرفش درست نبود اما تو عالم بچگی خودش حرص می خورد از اینکه دوستاش سر نماز معلم ساکت نمیشن

اواخر نماز من زنگ خورد، خب زنگ بعدی زنگ بازی و طبیعتا همه بچه ها می میرن براش !
اما در کمال تعجب با شنیدن صدای زنگ هیچ کس از جاش تکون نخورد، همه گفتن بچه ها صبر کنید تا آقا بگه بعد بریم
یعنی تو دلم عروسی شده بود ... 
وقتی نمازم تموم شد گفتم: آقایون می تونن برن برای زنگ بازی
بچه ها یکی یکی از بغل ام رد می شدن و می گفتن: آقا ببخشید که بعضی ها سر نمازتون حرف زدن
بعضی هم ماچ و بوسه هاشون رو هدیه لپ های ما می کردن

همشونو دوست دارم ... خیلی پاک اند

روز جالبی شد ...


پی نوشت: محمد حسین از اون بچه هایی که خود جوش کمک می کنه به آدم
الان زنگ بازی عه و به جای اینکه بره بازی کنه داره کلاس رو مرتب می کنه !!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت