وبلاگ شخصی علی نیک سرشت

روزمره گی های من

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است

بادبادک

تو هر سن و سالی که باشی یه چیزایی برات میشه همه زندگی ات

برای پیرمرد کارگر، بچه هاش همه زندگی اش میشن

برای مرد جوان، همسر اش میشه همه زندگی اش

برای بچه های کلاس من هم، بادبادک شده بود همه زندگی شون ...

و بالا رفتن این بادبادک تو روزی که هیچ بادی نمیاد، تنها آرزوی اون ها شده بود

و من به چشم خودم دیدم که آرمان گوشه حیاط تنها نشسته بود و زانو هاش رو بغل گرفته بود و گوله گوله اشک می ریخت

و گریه اش قطع نمی شد فقط به خاطر اینکه بادبادک اش از زمین بلند نمی شد ...
- پسرم ! چرا گریه می کنی ؟

- آقا ... ! آخه ... ! بادبادک مون نمیره هوا 

- من از اینکه شما گریه می کنی ناراحت شدم! چرا بادبادک ات نمی ره هوا ؟

- آقا نمی دونیم ... ! فک کنیم به خاطر نخ اشه ... به مامانمون گفتم که نخ اش باید کلفت تر باشه !

- خب عزیزم عیبی نداره ... بعضی موقع ها آدم یه کارهایی می خواد انجام بده که نمیشه ! من که هم سن تو بودم یه عالمه بادبادک درست کردم

- یعنی چند تا آقا ؟ (حالا گریه اش کمتر شده)

- خیلی زیاد، اما فقط یکی اش پرواز کرد ! 

- حالا من چیکار کنم با این بادبادک بی خود !

- پسرم شما باید یه بار دیگه امتحان کنی، باید یه بادبادک جدید درست کنی، یه دونه که از این بزرگتر باشه، نخ اش محکم تر باشه

- اگه اونم افتاد چی ؟

- خب یکی دیگه درست می کنی !

- (حالا ریز ریز می خنده) یعنی هزار تا درست کنم ؟

می خندم و دست می کشم به سرش

- پاشو بریم پیش بقیه بچه ها  ...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

غذای مردان و غذای زنان

بعضی گونه های انسان، در مواقعی ...
 نیت می کنند تا محبت های همسران خود را با انجام کارهایی که تا به آن روز همسرانشان انجام می داده اند، جبران کنند.

لذا است که صبح یک روز جمعه تصمیم می گیرند تا به جای بیدار کردن همسر خود و منتظر نشستن به جهت تناول صبحانه، خود دست به کار شوند

و نتیجه آن مشابه چیزی است که در تصویر می بینید، سمت راست بالا !

درست است که زیر تخم مرغ ها، گوجه فرنگی های سرخ شده در روغن و فلفل و نمک قرار داده شده است، اما از انصاف نگذریم نمونه مشابه آن که همسر همین انسان، آن را بپزد به مراتب خوش مزه تر شده و خواهد شد.

و در جواب این گونه اقدامات، داریم تصاویری مانند ذیل، سمت چپ پایین! که دست آورد یک ناهار روز تعطیل همسر همان انسان است.

شاهدان عینی می گویند: این عدس پلو طوری خوش مزه شده بود که گویی، ماهر ترین آشپز های دوره دیده آن را طبخ کرده باشند.

در هر حال باید اذعان داشت که مردان هر چند هم مبتکر و خلاق، نمی توانند گوی سبقت خوش مزگی غذا را از زنان بربایند، و این از اصول مسلم هر زندگی زناشویی است. چرا که مردان را جان به جانشان هم که بکنی، محدوده خلاقیت خود را در تنظیم مقدار شعله گاز می بینند و چیدمان سفره !

و این زنان اند که لحظه به لحظه در ماهیت آن چه می طبخند، ماهر تر و فقیه تر می شوند.

همسر عزیز و گرامی!

 اینجانب اذعان دارد که دست پخت شما بسیار دلچسب و فوق العاده است و بنده به داشتن همچون شمایی به همه خوانندگان و نخوانندگان این مطلب فخر می فروشم. 

(نه اینکه دست پخت علت فخر باشد، بلکه بهانه ای است برای ابراز ارادت)


پی نوشت: اینجانب اطمینان دارم که چشم شور بینندگانی، بعد از دیدن این تصویر، شروع به ساخت جملاتی مثل:

آخ خوش به حالش، کاشکی زن ما هم ...، خدایا قسمت ما هم بکن، کوفتش بشه و غیره  خواهند کرد

لذا آیات ذیل را به جهت جلوگیری از هرگونه آسیب به کیان زندگی شخصی خود، درج می کنم :)

  • وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعالَمین *
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

قصه امروز نماز خوندن من سر کلاس

امروز ظهر سر زنگ خواب بچه ها
بلند شدم و از شیر میز علوم وضو گرفتم
بچه ها با علاقه عجیبی وضو گرفتن منو نگاه می کردن
باور نمی کنید که کل کلاس نیم خیز شده بودن که با دقت لجظه به  لجظه کارهای منو رصد کنن
مهرم رو برداشتم و نماز رو شروع کردم.
طبق معمول خب بعضی از بچه ها شروع کردن به ریز ریز حرف زدن

محمد صدرا ش. یکهو با صدای بلند گفت: بچه ها هر کس سر نماز دیگران حرف بزند نمازش را باطل می کند !
کسی هم که نماز کسی را باطل کند، انگار داره دندان پیامبر را می شکند.


خدا قبول کنه ما هم سر نماز که جسارتا پیاز هم نبود کلی کف کرده بودیم از معلومات این بچه !

اصل حرفش درست نبود اما تو عالم بچگی خودش حرص می خورد از اینکه دوستاش سر نماز معلم ساکت نمیشن

اواخر نماز من زنگ خورد، خب زنگ بعدی زنگ بازی و طبیعتا همه بچه ها می میرن براش !
اما در کمال تعجب با شنیدن صدای زنگ هیچ کس از جاش تکون نخورد، همه گفتن بچه ها صبر کنید تا آقا بگه بعد بریم
یعنی تو دلم عروسی شده بود ... 
وقتی نمازم تموم شد گفتم: آقایون می تونن برن برای زنگ بازی
بچه ها یکی یکی از بغل ام رد می شدن و می گفتن: آقا ببخشید که بعضی ها سر نمازتون حرف زدن
بعضی هم ماچ و بوسه هاشون رو هدیه لپ های ما می کردن

همشونو دوست دارم ... خیلی پاک اند

روز جالبی شد ...


پی نوشت: محمد حسین از اون بچه هایی که خود جوش کمک می کنه به آدم
الان زنگ بازی عه و به جای اینکه بره بازی کنه داره کلاس رو مرتب می کنه !!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

زنگ بازی آزاد بچه ها

زنگ بازی آزاد بچه ها ... !
یکی از باحالترین لحظاتی که میشه بچه ها رو عمیق و دقیق مشاهده کرد ... ! Observe
جالب ترین اتفاق هایی که به فکر تون هم نمی رسه رخ میده

بچه ای که داره ادای پدرش رو درمیاره که با مویایل، جزثقیل اجاره می کنه: 
برای 2 روز نیازشون دارم !! (سرشم تکون می ده)

بچه ای که در برابر شکلات دوستش، حاضره اسباب بازی اش رو بهش بده !

و من می رم تو فکر
 که نکنه این بچه که برای درست کردن دیوار خونه LEGO ایش،
 داره از دوستاش آجر می زده
پس فردا یه خاوری بانک ملی نشه (هر جا سخن از اعتماد است :)))

خدا کنه همونی که ماشینش رو قرض می ده به دوستش چون اسباب بازی نیاورده
20 سال دیگه ام که رفیق اش پول می خواد واسه هزینه های بیمارستان مادرش، کم نذاره ... 

پی نوشت: خدا نکنه یه روز یکی از والدین بچه ها وبلاگ منو ببینه
منظور من از جملات بالا هیچ کدوم از افراد داخل تصویر نیستن
نه محسن، نه امیر علی، نه محمد حسین
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

اختابوزق ... !

دنیای بچه های کلاس من رو تا بین خودشون زندگی نکنید نمی فهمید

نه ! فکر نکنید اگر با بچه کوچولو های فامیل خیلی خوب ارتباط برقرار می کنید خبریه !
نه ! باید معلم کلاس اول دبستان باشی تا بفهمی چی می گم 

تو گذشت این عقربه ها که نصفش به سکوت و تذکر می گذره و نصفش به نگاه کن و بنویس 
یه موقع هایی یک اتفاق هایی می افته که آدم مجبور می شه کلا معلمی رو فراموش کنه و انقدر بخنده که از حال بره

نمونه اش همین نوشته آرمانT پایین سوال کتاب مهارت های نوشتن !
ازش خواسته که اسم دو تا جانور بنویس که در آن ها نام قـ یا ق بکار رفته باشد 
آرمان با تمام سادگی اش نوشته : اختابوزق !

وقتی بالای سرش رسیدم و پرسیدم پسرم چی نوشتی اینجا؟

 با اعتماد به نفس و در کمال متانت تو چشمای من زل زد و گفت : آقا، اختابوزق !
و من استامپ و مهر 6 بادکنک رو که می خواستم تو دفترش بزنم گذاشتم روی میزش و از اعماق دلم قهقه زدم ...


پی نوشت: بعدش بهش توضیح دادم که اختاپوس آخرش س داره نه ق پسرم ! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت

1 بهمن 92

فکر می کردم که خدا می داند هر کدام از این وروجک ها که انقدر در عکس مظلوم شده اند

چند سال دیگر کجای این عالم را خواهند گرفت

اصلا یادشان می آید که سر کلاس آسمان، معلم بدبخت شان دغدغه اش قشنگ نوشتن گردی ن بود و جمع 2 با 3 ؟

کاش فقط دنیای زیبایشان را فراموش نکنند و گه گداری هم یاد معلم اول دبستان شان باشند

پی نوشت برای خودم : و صدای البنت البنت (Elebent) گفتن طه که موقع عکس این طوری شاکی وایساده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
علی نیک سرشت